بارداری
تقریبا از همان هفته های اول متوجه حالتهای جدیدی در درونم شدم
احساس خواب آلودگی و خستگی زیاد ,علاقه آنی و گذرا به خوراکیهای خاص , حالت تهوع ,...... خبر از دوران بارداری سختی میدادند ولی چون من در بین اطرافیانم ویار شدید بارداری ندیده بودم هیچ تصوری از آن نداشتم و البته اگر هم داشتم فرقی نمیکرد . بعد از یکی دو هفته متوجه شدم آن چیزی که خیلی شدید حالم را بد میکرد پیاز خام بود . اواسط تیر ماه بود که دیگر حتی امکان آشپزی نداشتم . خوردن غذا آنهم چند نوع معدود به پنج یا شش قاشق میرسید ولی خوردن میوه های متنوع تابستانی و شیرینیجات برام راحتتر بود. با وجود گرمای تابستان حتی خوردن آب هم تهوع آور بود . ضعف شدیدی که به خاطر کم خوری بود باعث شد تا بیشتر ساعات مجبور به استراحت در خانه بشم و رفتن به کلاس زبان تعطیل شد .اگرچه اطرافیان بیشتر اوقات غذا درست میکردند و می آوردند ولی باز هم شرایط سخت بود. درد سرهای پدر شدن برای بابا شهرام از نوع دیگری بود .از آنجائیکه اوج بد حالی من در ماه مبارک رمضان بود , از افطار و سحری خبری نبود که هیچ , باباجون وقتی از سر کار برمیگشت با زبان روزه بلافاصله در آشپزخانه مشغول کار میشد و تمام زحمتهای خانه در این مدت گردن بابا شهرام بود .من اگر میخواستم وارد آشپزخانه بشم باید با چند لایه ملافه جلوی بینی ام را میگرفتم چون همه چیزبرای من به شدت بو میداد وتهوع آور بود . بوی بدی ازکابینت ها ,یخچال , حتی لوله های سینک ظرفشوئی احساس میکردم .به همین خاطر بابا جون قبل از رفتن به سر کار آب , میوه وخوراکیهای معدودی را که من میتوانستم بخورم روی میز آماده میکرد تا من نیازی به رفتن آشپزخانه نداشته باشم . با این شرایط که حتی راه رفتن معمولی هم به دلیل ضعف زیاد برام سخت بود چندین بار برای چکاپ های ماهانه مجبور به رفتن سونوگرافی , مطب خانم دکتر و آزمایشگاه .......... بودم که سخت ترین آنها روز16 مرداد بود که برای انجام آزمایش NT به آزمایشگاه نیلو رفتیم . تقریبا نیمی از روز درگیر انجامش شدیم که به لطف خدا نتیجه خوب بود ولی وقتی به خانه رسیدم حالم به شدت بد شد . در طول این مدت اطرافیان به من امیدواری میدادند که این شرایط فقط تا 3 ماهگی است و بعد خوب میشود . 3 ماه ,4 ماه , تا 5 ماهگی ویار شدید بارداری من ادامه داشت هر چند پس از آن هم فقط کمی از شدت آن کم شد و تا تولد عزیزم ادامه داشت .تابستان سخت من و بابائی با خبر دختر دار شدن ما در روز 25 شهریور پایان بسیار شیرینی داشت . اگرچه به خاطر تمایلی که به خوردن شیرینی جات داشتم حدس میزدم که فرزند من دختری شیرین و مهربان باشد ولی وقتی خانم دکتر واسعی به من و بابائی گفت جنسیت جنین دختره دوست داشتم از خوشحالی فریاد بزنم ,انگار سالها آرزوی شنیدن این خبر را داشتم .از سونوگرافی بیرون نیومده این خبر را به همه اس ام اس کردم . با ورود به ماه ششم احساس خیلی بهتری داشتم و چون جنسیت نی نی معلوم شده بود ( مامان بزرگ به خاطر کمر درد و پا درد نمیتوانست به خرید بیاد) خاله ها رسماً فعالیت لذت بخش خرید سیسمونی دخترم را شروع کردند .گالری پالتار در خیابان سلسبیل ,مراکز خرید خیابان جمهوری ,فروشگاه نی نی سالن در خیابان ولیعصر و پاساژ گلستان پاسداران از جمله جاهائی بودند که من وخاله ها برای خرید نی نی میرفتیم.اواخرآبان ماه بودکه آماده سازی اتاق دخترم با تغییررنگ آن به بنفش وصورتی آغاز شد .برای سفارش تخت و کمد هم یک شب من و بابائی به خیابان جامی رفتیم و بعد از کلی گشتن در نهایت به همان سرویسی که در سایت تولیدی آپادانا دیده بودم رسیدیم بعد از سفارش تخت و کمد من و دختر در رستوران هانی مهمان بابائی بودیم . چکاپ های ماهانه( که فاصله آنها کمتر و کمتر میشد ),آزمایش خون ,سونوگرافی ,....... طبق نظر خانم دکتر آذری انجام میشد .همه چیز خوب بود ولی نگرانی دکتر به دلیل کوچکی جنین باعث شد تا از دکتر کیمیاگر وقت بگیرم از ایشان برای رژیم افزایش وزن جنین مشورت بگیرم از طرف دیگر روند صعودی فشار خون من باعث نگرانی خانم دکتر شده بود و رژیم غذایی حذف نمک و خوردن روزانه یک عدد گریپ فروت آغاز شد .............تجربه خوردن غذاهای بی نمک آنهم برای من که بعد از چند ماه ویار شدید تازه به غذا خوردن افتاده بودم خیلی سخت بود ولی چون عوارض بسیار خطرناک فشار خون بالا برای مادر و جنین را میدانستم این شرایط را تحمل میکردم.سه ماه آخربه افزایش اطلاعاتم در مورد نگهداری از نوزاد ,تمیز کردن منزل و تزئین اتاق عزیزم البته به کمک خاله ها و برنامه ریزی برای ورود دخترم گذشت . بعد از چند ماه بررسی بالاخره من و بابائی بیمارستان عرفان را برای تولد عشقمون انتخاب کردیم . چند ین بار مسیر خانه تا بیمارستان را رفتیم تا بهترین و کوتاهترین راه را برای شرایط اضطراری پیدا کنیم .هماهنگی با موسسه رویان و انجام آزمایشات لازم ,هماهنگی با واحد فیلم برداری بیمارستان از کارهایی بود که اواخر دی ماه انجام شد .انتخاب نام نی نی که بعد از تعیین جنسیت کاملآ هدفمند شده بود از مهمترین برنامه های این ماهها بود . بالاخره بعد از کلی جستجواز بین اسامی کیانا , آناهیتا ,سارا,ستاره,...... بابائی اسم آوا را پیشنهاد کرد و من هم قبول کردم . من و بابا شهرام این اسامی را با حالتها و پیشوند های مختلفی مثل دکتر , مهندس ,..... به همراه نام خانوادگی بابائی امتحان کردیم تا به این نتیجه زیبا رسیدیم ولی به پیشنهاد بابا شهرام قرار شد اسم دخترم تا بعد از تولدش مثل یک راز بین ما سه نفر باقی بماند و تلاش خاله ها , پسرخاله ها و دختر خاله ها برای پیدا کردن اسم دخترتازه وارد بی نتیجه ماند .هیجان روزهای پایانی بارداری واقعاً خاص است وقتی خانم دکتر گفت که به دلیل روند صعودی فشار خونم شاید زمان زایمان کمی جلوتر بیاد یه دفعه احساس ترس کردم ,انگار که هیچوقت قرار نبود کودک درون من به دنیا بیاد اگرچه در این چند ماه بارها و بارها خاطرات و تجربه های مادران دیگر از زایمانشان را در سایتهای مختلف خوانده بوده و تقویم شخصی من پر بود از حساب روزها و هفته هایی که در نهایت به تولد عشقم میرسید ولی وقتی خودم را به این زمان نزدیک دیدم تازه فهمیدم که چقدر ازاین اتفاق مهم و زیبا میترسم .این بود که تمام تلاشم را برای کنترل بهتر فشار خون کردم تا زمان زایمانم جلونیاد که به لطف خدا هم نیامد . . در آخرین ویزیت خانم دکتر روز شنبه نهم بهمن را برای زایمان مشخص کرد ولی چون برای اینکه تاریخ تولد دختر شبیه به تاریخ تولد بابائی باشد خانم دکتر لطف کردند و برای یکشنبه دهم بهمن از بیمارستان وقت گرفتند .آخرین سونوگرافی , آزمایش خون, هماهنگی با موسسه رویان و فیلم بردار بیمارستان هم انجام شد و ما لحظه به لحظه به این اتفاق واقعاً مهم و به یاد ماندنی نزدیک تر میشدیم .با وجود اینکه تمام آزمایشات و بررسیهای این نه ماه نشان میداد نوزاد من سالم خواهد بود ولی اضطراب و استرسی که میدانستم برای عزیزم خیلی مضر هست دست از سر من بر نمیداشت . آخرین جمعه قبل از تولد عزیزم شام در رستوران هانی مهمان بابائی بودیم تا به نوعی آخرین شام دونفره و بدون گریه نوزاد و بچه داری و.......... را خاطره ای کنیم .من وبابا شهرام تمام مقدمات ورود دخترم را مهیا کردیم ولی تمیز کردن منزل تا آخرین لحظه خروج از خانه به سمت بیمارستان با وسواس زیاد همچنان ادامه داشت.
اما شب آخر ..................... اینقدر من و باباجون استرس و هیجان داشتیم که نمیتوانستیم بخوابیم . با هم تمام قسمتهای سریال قلب یخی را که موجود داشتیم تماشا کردیم تا شاید کمی ذهن ما را آرام کند بالاخره بعد از تنظیم موبایلها و چند ساعت روی ساعت پنج صبح ساعت حدود دو نیمه شب سعی کردیم با آرامش بخوابیم تا فردا خسته نباشیم .


بارداری 
