زمستان 1392
شروع زمستان برای هر خانواده ی بچه داری با مشکلات زیادی مثل سرماخوردگی ، آلودگی هوا ، پوشاندن لباس های گرم و ... همراهه.
سال گذشته در شروع زمستان ، آوا دچار سرماخوردگی شدیدی شده بود که این باعث شد تا خیلی بیشتر از قبل ازش مراقبت کنم تا دوباره درگیر اون شرایط سخت نشیم.
مشکل دیگه ای که در زمستان خیلی مسئله ساز شد این بود که به دلیل کوتاهی روز و سرمای هوا یا آلودگی ، امکان پارک رفتن یا تفریح بیرون از منزل رو نداشتیم و این باعث می شد که دخترم تمام بازیگوشی هاش رو در خونه انجام بده که گاهی اوقات واقعاً سخت و کلافه کننده بود . همین مسأله باعث شده بود که هر شب زمان خواب ما ، آوا خانوم تازه هوس بازی و شیطنت کنه.
تغییر زمان خواب شب ، صبح زود بیدار شدن یا چرت بعد از ظهر هم کمکی به حل این مشکل نکرد . خوابیدن در اتاق خودش هم بعد از تقریباً یک هفته به دلیل سرما و نبود روشنایی مناسب اتاقش و همینطور دلتنگ شدن بابایی برای شیطنتهای دختر شکست خورد.
به آوا گفته بودم که هر روز صبح خورشید خانوم به اتاق بچه ها سر می زنه و برای بچه هایی که توی تخت خودشون خوابیدن جایزه میذاره. این حرف من خیلی باعث تشویق آوا شده بود و خود من هم پایین تختش می خوابیدم و دستم رو توی دستش میذاشتم و تا زمانیکه کاملاً خوابش ببره براش قصه می گفتم. کمی بیش از یک هفته ، شرایط جدید رو تمرین کردیم ولی متأسفانه نتیجه نداد و آوا خانوم به اتاق مامان و بابا برگشت و دوباره ماجرای شیطنت های آوا و بی خوابی های مامانش شروع شد.
ولی با همه ی سختی هاش ، صبح که چشم هام رو باز می کردم ، اولین و بهترین تصویر هر روز من ، چهره ی معصوم و زیبای عشقم ، آوا بود.
تقریباً دوماه مونده به ایام عید ، من و دختر ، خونه تکونی عید رو شروع کردیم . دخترم در تمیز کردن کابینتها و یخچال و کمدها و کشوها خیلی به من کمک کرد. خودش هم از این کار لذت می برد چون زیر و رو کردن وسایلی که همیشه براش ممنوع بود ، براش خیلی هیجان انگیز بود .
هر روز صبح که از خواب بیدار می شد ، می گفت مامان بیا خونه تکونی کنیم .
امسال برای خرید عید آوا ، دو بار فروشگاه های خیابون جمهوری رو سر زدیم ولی چیزی که می خواستیم رو پیدا نکردیم تا اینکه یه روز من و بابا شهرام دوتایی راهی خیابون بهار شدیم.
سه دست پیراهن و جوراب شلواری ، کفش ، لباس راحتی و ... ، خریدهای زیبای دخترم برای سال 93 بود . لذتی که آوا از دیدن لباسها و کفش نو داشت ، منو یاد کودکی خودم انداخت .
یادش به خیر
به لطف خدا دخترم در سال 92، تونست به طور کامل ، حروف الفبا رو یاد بگیره و امیدوارم در سال 93 بتونم این آموزش رو به یادگیری کلمات برسونم . پازلها ، اسباب بازی و بازی های آموزشی کوتاه ( ده دقیقه ای ) روزانه خیلی مفید و سودمند بود.
حوصله ام در رفت ---- حوصله ام سر رفت
چرا حواستو نمی بینی ---- چرا حواستو جمع نمی کنی ؟


زمستان 1392
