زمستان 1391
شروع زمستان و درد سرهای ویژه ی این ماه ها که سخت ترین اونها ، موندن توی خونه از دست سرما و آلودگی هواست
بیرون رفتن و پوشاندن اون همه لباس و کلاه و ... خود منو کلافه می کنه چه برسه به اون دختر کوچولوی ناز.
زمستان امسال سختی های خاصی رو برای خانواده ی ما به همراه داشت.
اولیش سرماخوردگی دخترم بود. طی این دو سال با وجود اینکه چندین بار من و بابا شهرام سرما خوردیم ، آوا اصلاً دچار سرماخوردگی نشد ولی به محض اینکه از شیر مادر محروم شد ، اولین مریضی سخت دخترم رو تجربه کردیم.
خروسک و سرفه های شدید آوا یه شب تا صبح کاملاً ما رو بی خواب و نگران کرد. نزدیک بود کار به بیمارستان بکشه ولی خداروشکر با تزریق یه آمپول و حمام بخار ، مشکل رفع شد ولی بی حالی آوا واقعاً من و بابا رو اذیت کرد.
تا حالا چنین تجربه ای نداشتیم. بعد از بهبودی آوا مدام خودم رو سرزنش می کردم که چرا از شیر گرفتن آوا رو به بعد از عید موکول نکردم.
دخترم این روزها به شدت به cd عمو پورنگ علاقه مند شده به طوری که وقتی cd به آخر می رسه از من می خواد که دوباره از اول ببینه. این وابستگی به جایی رسید که من مجبور شم cd ها رو از جلوی دست دخترم بردارم و یه جایی پنهون کنم.
10 بهمن امسال ، دو سالگی عشقم به پایان رسید. آوا جونم پیشرفت زیادی در گفتن کلمات و جمله ها پیدا کرد.
دیگه کاملاً منظورش رو به من وبابایی می رسونه و تقریباً در همه ی موارد نظر میده ; خلاصه به من و باباش فرصت صحبت کردن نمیده.
از اون جایی که من در ترم آخر دوره ی advanced زبان بودم ، از طرف آموزشگاه ، پیشنهاد تدریس داشتم که با حمایت بابا شهرام ، قبول کردم و قرار شد بعد از ظهرها که بابا از سر کار برمیگرده من برم آموزشگاه برای تدریس. اوایل کمی سخت بود ولی کم کم داشت روال عادی پیدا می کرد که مشکل کمر درد بابا شهرام جدی شد و خلاصه یکی دو ماه کاملاً زندگی ما رو تحت تأثیر قرار داد. رسیدگی به بابا شهرام که استراحت مطلق بود و کلاسهای آموزشگاه و خرید بیرون از خونه و مراقبت از آوا و انجام کارهای آموزشگاه و خرید بیرون از خونه و مراقبت از آوا و انجام کارهای خونه روزهای سختی رو در زمستان 91 برای ما رقم زد.
10 بهمن امسال ، مصادف بود با ولادت حضرت رسول اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) . من و بابا شهرام این مناسبت زیبا رو فرصت خوبی دیدیم تا امسال برای دخترمون جشن تولد بگیریم. از دو ماه قبل برنامه ریزی رو شروع کردیم و برای همه کارت دعوت نوشتیم. قرار شد منزل بابابزرگ و مامان بزرگ ، محل برگزاری تولد برای خانواده ی من و منزل خودمون برای خانواده ی بابا شهرام باشه.
با شروع کمردرد بابایی و حاد شدن اون ، برنامه ها کمی تغییر کرد و به ...... منتقل شد . بابا شهرام هنوز کاملاً خوب نشده بود ولی به عشق دختر و البته لطف خدا از جا بلند شد و بساط تولد دخترمون رو مهیا کردیم.


زمستان 1391