آوا مظفریانآوا مظفریان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

وبلاگ آوا خانم !

تابستان 1392

1393/12/19 8:25
نویسنده : Madar
223 بازدید
اشتراک گذاری

از سال 89 ، روزه گرفتن خودم به خاطر آوا جون ممنوع بود ولی تابستان امسال با شروع ماه مبارک ، من هم همراه بابا شهرام ، سحرها بیدار می شدم.                                                                                                                     

 

البته روزه داری در گرما و روزهای طولانی تابستان ، تدریس در کلاس زبان و گذروندن تمام روز با آوا جونم و ... خیلی کار سختی بود.

نصف بیشتر انرژی من ، صرف جواب دادن به سوالات این دختر کوچولو می شد که از حال مامان تو ایام روزه داری خبر نداشت.

اگر کمک  و لطف خدا نبود ، واقعاً توان روزه گرفتن نداشتم.

مدتی بود که آوا وقتی در شرایط جدید قرار می گرفت ، ( مثل دیدن افراد ناآشنا و یا رفتن به جاهایی که تا به اون زمان نرفته بود ) شروع می کرد به خوردن انگشت هاش تا با این کار اضطرابش رو کم کنه ; که البته بدون درمان خاصی رفع شد.

تلاش ما برای رهایی از پوشک ، بدون هیچ نتیجه ای به پایان رسید.

خانم دکتر رادفر ، از من خواست که هیچ عجله ای برای گرفتن پوشک نکنم و این مورد رو به خود آوا بسپرم تا زمانی که خودش آمادگی این کار رو داشته باشه.

خرید صندلی صورتی و کلی جایزه برای تشویق آوا جونم ، هیچ نتیجه ای نداشت و دختر خیلی مقاومت می کرد. دیگه قید پاکیزگی و تمیز نگه داشتن خود رو زده بود و فقط به هدف فکر می کرد.

هر دفعه که آوا همراه بابا شهرام برای خرید پوشک می رفت بهش می گفتم مامانی این دیگه آخریشه ولی ماجرا همچنان ادامه داشت.

شهریور 1392 مثل سال گذشته ، همراه بابا شهرام و مامان بزرگ آوا ، برای دیدن نمایشگاه کودک راهی مکان دائمی نمایشگاه   بین المللی شدیم . خرید خاصی انجام ندادیم ولی تاب و سرسره هایی که تو نمایشگاه بود ، حسابی دخترم رو به هیجان آورد و خیلی بهش خوش گذشت.

اولین تجربه ی آوا از رفتن به استخر در دهکده ی آبی پارس بود. اواخر تابستان ، همراه خاله ها و دخترخاله ها و البته مامان بزرگ  روز بسیار خوبی ور در این مجموعه گذروندیم و به آوا جونم خیلی خیلی خوش گذشت.

استخر بچه ها سرسره هایی داشت که به استخر منتهی می شد و آوا جونم که عاشق آب بازی و سرسره بازی بود ، حسابی کیف کرد.

اینقدر به دخترم خوش گذشت که بعد از مدتها هنوز با هیجان زیاد از اون روز یاد می کنه. تنها چیزی که اذیتش می کرد ، بوق کشتی بود که هنگام به راه افتادن موج در ساحل مجموعه به صدا در میومد . چون دخترم تو این سن ، خیلی به صداهای بلند حساس بود .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)