آوا مظفریانآوا مظفریان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

وبلاگ آوا خانم !

فرشته آسمانی من تولدت مبارک

1392/11/8 23:48
نویسنده : Madar
508 بازدید
اشتراک گذاری

    بالاخره بعد از چند ماه انتظار و سختی به روز موعود رسیدیم

.روزی که واقعاَ نمیدونم از چه کلماتی برای توصیف آن استفاده کنم , هم خوشحال بودم و هم نگران .با اینکه شب گذشته من و باباجون از هیجان و دلهره خیلی دیرخوابیدیم ولی صبح ساعت پنج با صدای چندین ساعت و موبایل از خواب بیدار شدیم . همه وسایل موردنیاز را آماده کرده بودم ولی وسواسی که برای تمیزی خانه داشتم باعث شد تا لحظه آخر دستمال گردگیری دستم باشه . از دوازده ساعت قبل از عمل خوردن آب و غذابرای من ممنوع بود , بابا شهرام هم که از دلهره زیاد اشتهایی به صبحانه نداشت پس آماده شدیم و بعد از اینکه بابایی ما رو از زیر قرآن رد کرد به سمت بیمارستان عرفان راه افتادیم . حس و حال خاص اون روز ما با نم نم بارون  اول صبح (بارون پر برکت زمستانی که بعد از چند هفته آلودگی شدید هوا میبارید)  خاطره انگیزتر شد .فکر میکنم  روز دهم بهمن ما اولین کسانی بودیم که وارد بیمارستان شدیم.من اولین خانوم بارداری بودم که وارد بلوک زایمان شدم .  بابا شهرام هم برای انجام کارهای اداری به بخش پذیرش رفت واز اونجایی که فکر میکردیم دوباره همدیگه رو میبینیم از هم خداحافظی نکردیم اگرچه خداحافظی کردن توی اون شرایط واقعاَ سخت میشد . بعد از پوشیدن لباس مخصوص ,ماما شیفت شب فشارخون و صدای قلب جنین رو چک وآنژوکت رو به دستم وصل کرد که با وجود درد خیلی شدید صدام در نیومد . دیگه روی تخت خوابیدم تا  ساعت سه صبح فردا .کم کم فیلمبردار بیمارستان و مسئول خونگیری موسسه رویان هم از راه رسیدند . حدود ساعت هشت و ده دقیقه بود که خانم دکتر اومدن و من بدون هیچ معطلی همراه با ایشون راهی اتاق عمل شدیم . احساس عجیبی داشتم مثل کودکی بودم که برای اولین بار به جای جدیدی پا میذاره  و محیط کاملاً روش تاثیر میذاره . مضطرب نبودم و اینو مدیون دعاهای عزیزانم بودم . دوازده ساعت ناشتایی و کمی سرمای اتاق عمل باعث لرزم شده بود که رفع شد . بعد از انجام مقدمات رسیدیم به مرحله سخت بیحسی از کمر که از مدتها قبل در موردش تحقیق کرده و با آگاهی کامل انتخابش کرده بودم. اگرچه دکتر آذری از مهارت خانم دکتر بیهوشی به من اطمینان داد ولی چون من از یه تزریق ساده آمپول هم وحشت دارم, تزریق اونهم به داخل مهره های کمر برام سخت بود . بار اول جواب نداد ولی خدا روشکر دومین تزریق باعث بیحسی شد و کمی بعد خانم دکتر کارش رو آغاز کرد . تکنسین بیهوشی که آقای جوانی بود مدام با من صحبت میکرد تا استرس نداشته باشم .کمی حالت تهوع بعد از فشارهایی که دستیار دکتر موقع بیرون آوردن بچه به شکمم آورد طبیعی بود و لحظاتی بعد ............... ساعت هشت و چهل و یک دقیقه همراه با اذان گفتن دکتر صدای یه فرشته آسمونی رو شنیدم . اگرچه گریه بود ولی مثل آوای لبخند خداوند   شیرین , آسمونی و پاک بود . صدای اذانی که در اتاق عمل پخش میشد , نجوای تکنسین جوونی  که مدام زیر گوشم التماس دعا میگفت و اشک شوقی که صورتمو خیس کرده بود   لحظات  خاصی رو برام خاطره ساز کردند . ممنونم خدا که به من فرصت تجربه این احساس بینهایت شیرین رو دادی . کمی بعد پرستار نوزاد رو کنار من آورد  . صورتش رو به صورت من چسبوند تا ببوسمش,به عزیزم خوش آمد گفتم و ........ گریه شوق من بعد از نه ماه سختی اجازه نداد حرف دیگه ای به زبون بیارم . هر کس در اتاق عمل مشغول کار خودش بود . فیلمبردار , خانم دکتر , تکنسین ها , نماینده رویان ,..... خدا روشکر مشکل خاصی نبود و من حدود ساعت نه صبح از اتاق عمل راهی سالن ریکاوری شدم. شرط خروج از ریکاوری برای کسی با بیحسی کمری توانایی تکون دادن پاها بود که  به این دلیل من بعد از حدود یک ساعت وارد بخش شدم . وقتی از سالن بیرون اومدم خاله حمیرا منتظرم بود و بابا شهرام که برای تحویل نمونه خون به موسسه رویان رفته بود کمی بعد رسید . بعد از مستقر شدن دراتاق و آموزش کوتاهی که پرستار در مورد نحوه شیردهی داد تقریبا ظهر بود که دخترم رو آوردند پیش مامانی . با اینکه نه ماه درون من بود  ولی  چه لذتی داشت بغل کردن و بوسیدنش  . به دلیل بیحسی نخاعی  باید کم صحبت میکردم ولی از شدت هیجان  لحظه به لحظه عمل رو برای بابایی تعریف کردم . کمی بعد اتاق 13 A که بابا جون برای من و دختر رزرو کرده بود آماده شد و ما اسباب کشی کردیم به یه اتاق بهتر . وقت ملاقات رسید و خاله کبری , خاله نرگس و نوید , عمه نوشین , عمه شهراز  و شهراد ( که دیگه طاقتش برای دیدن این نینی تازه وارد واقعاَ تموم شده بود ) به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ (بابا شهرام )  کسانی بودند که  برای دیدن دخترم به بیمارستان اومدند . خاله سهیلا , دایی و بابابزرگ و مامان بزرگ ( مامان ) تلفنی احوال من و دختر تازه وارد رو پرسیدند . دردی که در کتف و بازوی چپم احساس میکردم  دقیقاَ زمان ملاقات به اوج رسید که با مسکن و کیسه آب گرم رفع شد . حدود ساعت هفت بود که با یه لیوان چای و عسلی که پرستار آورد ناشتایی بیست و چهار ساعته من تموم شد البته بعد از اونهم فقط میتونستم مایعاتی مثل آب کمپوت یا سوپ بخورم . اگرچه بابا شهرام دلش نمیومد ازپیش دختر بره  ولی دیگه چند ساعتی از زمان ملاقات گذشته بود و پرستار اجازه نداد که بابایی بیشتر  بمونه . شب اول برای من و خاله حمیرا کمی سخت گذشت , البته در مقایسه با شبهای بعد و بعدتر خیلی هم خوب بود . بیخوابی و گریه های آوا , شیر دادن در حالت خوابیده , درد بخیه ها , رفت و آمد مکرر پرستارها برای چک کردن وضعیت من و نوزاد و از همه سخت تر وقتی که پرستار سوند رو کشید و ازم  خواست که از تخت پایین بیام و راه برم .  در شرایطی که حتی با یه جابجایی کوچیک روی تخت درد شدیدی رو تحمل میکردم , پایین اومدن و راه رفتن اونهم بعد از بیست و چهار ساعتی که به حالت خوابیده بودم از فتح قله اورست هم سختتر بود ولی باید انجام میشد . به کمک خاله حمیرا کمی در راهرو بخش راه رفتم ولی از شدت ضعف و به خاطر گریه دختر که تو اتاق تنها بود  نتونستم  ادامه بدم . بالاخره شب اول رو با تموم سختیاش به صبح رسوندیم و منتظر اومدن خانم دکتر شدیم تا زمان ترخیص منو مشخص کنند .  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مهدی ساکی
10 بهمن 92 11:11
اول سلام می کنم به این فرشته کوچولو که عکسش تو وبلاگشه، دوم سلام می کنم به آقا شهرام عزیز و خاله مریم مهربون ، دوم سلام می کنم به همه مادرهای مهربون، صبور و فداکار، بسیار زیبا و تاثیرگذار بود. امیدوارم آوای عزیز ان شاء الله بعدا که باسواد شد این سختی ها رو بخونه و قدر شما پدر و مادر مهربون رو بدونه و بتونه تا حدودی و نه کاملا بخشی از این زحمات رو جبران کنه. همگی در کنار همدیگه شاد و سلامت باشید
پوریا
10 اسفند 92 14:47
قربون دخترخاله گلم برم. آوا جون فقط عکسات کمه