بهار 1391
نوروز 1391 دومین باری بود که من وبابا شهرام همراه عشقمون آوا کنار سفره ی هفت سین ، سال رو شروع میکردیم.
امثال هم مثل همیشه ایام عید رو همراه با دید و بازدیدهای معمول گذروندم. از اونجایی که تحرک آوا خیلی بیشتر شده بود و مدام به همه چیز دست میزد، پذیرایی از مهمونها و همینطور مهمونی رفتن خیلی سخت شده بود و مدام باید همه چیز رو از جلوی دست آوا خانم برمیداشتیم. اردیبهشت ماه به همت بابا شهرام برای مسافرت به نوشهر رفتیم. همراه ما در این سفر بابابزرگ و مامان بزرگ بودن.
دیدن دریا برای آوا جالب بود ولی از اینکه موج آب ، پاهاش رو خیس کنه یا اینکه شن های ساحل داخل کفشش بره ناراحت میشد.
این چند روز زحمت غذا دادن به آوا با مامان بزرگش بود و من بعد از مدت ها با خیال راحت و آرامش سر میز غذا میشستم. وعده نهار رو به رستوران میرفتیم و بعد از خوردن غذا ، زیر میزها دیدنی بود. نی نوشابه و قاشق و چنگال و ... .
تو راه برگشت در باغ لاله های گچسر توقفی داشتیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم. سفر خیلی خوبی بود.
بهار امسال برای اولین بار آوا جونم همراه پسر عمه اش شهراد لذت رفتن به شهر بازی رو تجربه کرد.
البته نتونست مثل شهراد از همه وسایل شهر بازی استفاده کنه. ولی دیدن بچه ها و نقاشیهای رنگارنگی که روی وسایل بازی و دیوارها بود خیلی براش جالب بود. من و بابایی هم از اینکه دخترمون رو به شهر بازی بردیم احساس خوبی داشتیم.
توی این سن، بچه ها علاقه زیادی به تقلید از کارهای پدر و مادر و اطرافیان دارند. یکی از این کارها نماز خوندن بود. هر کسی که مشغول نماز خوندن بود آوا جونم میرفت سراغ مهر و جانمازش و شروع به نماز خوندن میکرد. همین باعث شد تا جانمازی مخصوص آوا رو آماده کنیم و هر وقت که خودمون نماز میخوندیم، آوا هم جانماز خودش رو می آورد و مشغول میشد. یه سجاده زیبا و چادرنماز ، هدیه مامان بزرگهای آوا برای نماز خوندنش بود.
از زمانی که آوا خیلی کوچکتر بود ، کتاب و مجله جلوی دستش بود و من با نشون دادن عکسهای مختلف و گفتن نام اونها سعی میکردیم آوا رو به کتاب و مجله علاقمند کنم. همین کار باعث شده بود تا آوا یه کیف بزرگ کتاب و مجله داشته باشه و هر روز زمان زیادی رو صرف تماشای این مجلات میکرد. تقریبا همین زمان بود که دخترم رو با مداد و دفتر نقاشی آشنا کردم و خط خطی کردن های آوا احساس خیلی خوبی به من میداد


بهار 1391 
