دختر نازنینم به خونه خوش اومدی
به لطف خدا یک روز بعد از تولد آوا یعنی دوشنبه11 بهمن از بیمارستان مرخص شدیم
. هرچند که همراه خاله حمیرا شب سختی رو پشت سر گذاشته بودیم ولی با هیجان و خوشحالی زیاد همراه بابا شهرام راهی خونه شدیم .از صبح خاله کبری اومده بود تا مقدمات ورود دخترم به منزل رو مهیا کنه .بعد از انجام کارهای ترخیص که بابا جون انجام داد حدود ظهر بود که به خانه رسیدیم . عمو علی دوست بابا شهرام زحمت قربانی کردن گوسفند رو کشید . از اینکه بعد از 9 ماه سختی همراه نازنینم به خونه میومدم خیلی خیلی خوشحال بودم .مشکلات روزهای اول بسیار سخت وخاصه . مراقبت از یه نوزاد چند روزه حتی برای کسی که تجربه زیادی داشته باشه کار پر استرسیه. خاله ها برای پرستاری از من و دختر برنامه ریزی کرده بودن و من از این بابت نگرانی نداشتم .منزل ما به یمن ورود دخترم اولین شب مهمانهای ویژه ای داشت. پدر بزرگ ها , مادربزرگها ,عمه ها ,خاله کبری و خاله سهیلا والبته شهراد و پریسا ......... .از سختیها و دردهایی که به خاطر تولد عزیزم کشیدم چیزی نمینویسم تا زمانی که آوا این خاطرات رو میخونه آزرده خاطر نشه. همه سختیها ارزش یه نگاه به صورت معصوم این فرشته آسمونی رو داشت .3 روز بعد از تولد برای انجام آزمایشات غربالگری به بیمارستان عرفان رفتیم .نتیجه همه آزمایشات خوب بود و فقط بیلیروبین خون آوا کمی بالا بود که پزشک بیمارستان گفت با شیردهی مادر رفع میشود . در بیمارستان آقای دکتر محمد حسین بهزاد مقدم آوا را ویزیت کردند . اگرچه ایشان بسیار با حوصله و دقیق هستند ولی به دلیل دوری راه و شلوغی مطب تصمیم گرفتیم برای چکاپ ماهانه به مطب خانم دکتر میترا رادفر در خیابان ستارخان بریم.یک هفته بعد از تولد , عزیزم به دلیل بالا بودن عدد بیلیروبین خونش در بیمارستان عرفان بستری شد . جدایی از دخترم که حالا دیگه بخشی از وجودم شده بود واقعا برام سخت بود .چند باربراش آیة الکرسی خوندم و با گریه نازنینم را به پرستارش دادم . نگرانی از مشکل پیش آمده و دوری از آوا خیلی اذیتم کرد . بابا شهرام هم حال بهتری نداشت . همراه خاله کبری به خانه بدون عشقم برگشتیم . تا آخر شب چند بار تلفنی حال آوا رو از پرستارش پرسیدیم .چند روزی که به بخش نوزادان رفت و آمد میکردم دیدن بچه هایی با شرایط جسمی وخیم باعث شد کمتر به خاطر وضعیت آوا بیتابی کنم . بالاخره سه شنبه ظهر عشقم به خونه برگشت. خانواده من و بابا شهرام خیلی تو این روزها به ما دلداری میدادند و کمکمون کردند .تقریبا 10 روز از تولد آوا که گذشت شرایط من بهتر شده بود و میتوانستم کارهای روزمره را انجام بدم . ولی هیچوقت سختی اولین باری که مجبور شدم خودم پوشک آوا رو عوض کنم فراموش نمی کنم. سخت تر از همه زمان خواب بود . اگه آوا بیدار بود که من هم باید بیدار میموندم اگه هم خواب بود نگران بودم که نکنه پتو روی صورتش بیفته یا خودش غلط بزنه و راه تنفسش بند بیاد . اگه توی گهواره میخوابید یه جور دلهره داشتم اگه کنار ما بود یه جور دیگه . خلاصه خواب راحت دیگه تعطیل شده بود . هر شب قبل از خواب براش آیة الکرسی میخوندم و هر یک ساعت برای شیر دادن یا چک کردن پتوش بیدار میشدم .روزها, شبها و هفته های اول به پذیرایی از مهمانها و شب بیداریها گذشت .من و بابا شهرام کم کم به شرایط جدید عادت کردیم .این فرشته کوچک روی تمام لحظات زندگی ما تاثیر گذاشته بود .خوابیدن ,خرید کردن , غذا خوردن حتی نوع غذایی که من میخوردم باید باب دل آوا خانم میبود که نکند عشقم دل درد نگیره . با نزدیک شدن به نوروز خونه ما با وجود عزیزم حال و هوای خاصی داشت .چون قبل از تولد آوا همه جا رو برای ورود گلم مثل دسته گل تمیز کرده بودم نیازی به خونه تکونی نبود . زمستان 1389 با همه دلهره ها سختی ها و البته شیرینی ها و خاطرات خوبش به سر اومد و خانواده سه نفری ما سال 1390 را با امیدها و آرزوهای زیاد (که همه آنها به نوعی به آوا مربوط میشد) و البته توکل به خدا آغاز کرد .


دختر نازنینم به خونه خوش اومدی
