بهار 1391
نوروز 1391 دومین باری بود که من وبابا شهرام همراه عشقمون آوا کنار سفره ی هفت سین ، سال رو شروع میکردیم. امثال هم مثل همیشه ایام عید رو همراه با دید و بازدیدهای معمول گذروندم. از اونجایی که تحرک آوا خیلی بیشتر شده بود و مدام به همه چیز دست میزد، پذیرایی از مهمونها و همینطور مهمونی رفتن خیلی سخت شده بود و مدام باید همه چیز رو از جلوی دست آوا خانم برمیداشتیم. اردیبهشت ماه به همت بابا شهرام برای مسافرت به نوشهر رفتیم. همراه ما در این سفر بابابزرگ و مامان بزرگ بودن. دیدن دریا برای آوا جالب بود ولی از اینکه موج آب ، پاهاش رو خیس کنه یا اینکه شن های ساحل داخل کفشش بره ناراحت میشد. این چند روز زحمت غذا دادن به آوا با مامان بزرگش بود و...
نویسنده :
Madar
9:27


