فرشته آسمانی من تولدت مبارک
بالاخره بعد از چند ماه انتظار و سختی به روز موعود رسیدیم .روزی که واقعاَ نمیدونم از چه کلماتی برای توصیف آن استفاده کنم , هم خوشحال بودم و هم نگران .با اینکه شب گذشته من و باباجون از هیجان و دلهره خیلی دیرخوابیدیم ولی صبح ساعت پنج با صدای چندین ساعت و موبایل از خواب بیدار شدیم . همه وسایل موردنیاز را آماده کرده بودم ولی وسواسی که برای تمیزی خانه داشتم باعث شد تا لحظه آخر دستمال گردگیری دستم باشه . از دوازده ساعت قبل از عمل خوردن آب و غذابرای من ممنوع بود , بابا شهرام هم که از دلهره زیاد اشتهایی به صبحانه نداشت پس آماده شدیم و بعد از اینکه بابایی ما رو از زیر قرآن رد کرد به سمت بیمارستان عرفان راه افتادیم . حس و حال خا...
نویسنده :
Madar
23:48


